دیوار منهای پنجره

شعر . مقاله . متن ادبی

اینچنین سخت

سکوتت که به بلندا می کشد

زندگیم 

کوتاهترین اتفاق آفرینش میشود

ومی خواهم 

این کوتاهترین هم نباشد

نمی خواهم تورا 

اینگونه

که چون سایه می شوی

در من

نه برمن!!!

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٥ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط مهتاب خوبدل نظرات ()



دوستت دارم

با همین حرفهای ساده اغاز می شود 

دلم ...

دلت...

همیشه کار دل پریشانی ست

ما روی رده پاهایمان نشانه میگذاریم

با سنگ نه 

با لقمه های کوچک شعر 

که آن را باد یا گنجشکها می برند با خود 

حتی اگر چراغ هم نیاوری

مهربانیت 

کافیست.

تو هستی 

ومن 

راه خانه را گم نمی کنم

از این روست که

دوستت می دارم.

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط مهتاب خوبدل نظرات ()



برای روز میلادم 13 دی ماه

مـن دختر یک روزم ،یک روز زمــستـانی

یـک صــبح مه آلــوده ،بــا خــاطــر بارانی

من عـــاشق سرما و دلـبســـته ی پــایــیزم

امــا تــن احــسـاســـم ،مــرداد فــــــراوانی

یـک روز مرا دیــدی بی شال و کلاه و چتر

من در تو تب شوق و یک دل دل پنـهـــانی

چشمــان تو در پایین تا پشت ســرت قرمـز

من در تـه چشمانم شور و شرو شیـــطانی

آهسته بــه من گفـــتی از یـاد تو سرشــارم

گفتی که نمی خوابــی ،دلتنـگ و پریشــانی

من لــال شــدم انگــار ،حــرفـی نتوانـــسـتم

درپــــاسخ تو گــویـم بی مــعــطـلی و آنــی

حس کردم ازاین لحظه یک شاعرخوشبختم

با رود غـــزلهـــایی،جـــاری و بــهــارانــی

مـــن بیـــشتــر از آنچه آنـروز تو می گفتی

مـحبــوب تــو گــردیــدم بی حــس پشیمانی

هـــرروز خـــــدای مـــن هـر لحظه اهوراتر

آیــین مــن و کـــیشــم ، آیــینــه ی ایمــانی

دی،لحظه ی میلادم،دی لحظه ی دل بسـتن

پیش از تو بمــیرم مـــن در یک دی بارانی

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۳ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط مهتاب خوبدل نظرات ()



...

این 

چراغهای قرمز

همیشه خوب نیستند

گاهی اگر 

عبور نکنم 

ضرر خواهم کرد

شاید 

تو

دوباره 

آنسوی خیابان 

نایستی!

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٧ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط مهتاب خوبدل نظرات ()



دوستت دارم

حرفهای بی پرده ای دارم

چشمهایت را ببند

سنکینی خط کش نگاهت

کف دست چشمهایم را 

می سوزاند

رو کردن که

به این راحتیها

نیست

پلک هم نزن

تکان مژه هایت

لرزشم را بیشتر می کند

***

یک...

دو...

سه... 

تمام شد

گفتم

***

حالا

روی لبانت

داغ ترین

حرفهای من است

سرخ سرخ.

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٧ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط مهتاب خوبدل نظرات ()



و دختری که مرد...

...چقدر خوشبختم 

که چیزی شبیه اشتیاق تو 

در رگهای من 

جوش نمی خورد

...چقدر خوشبختم 

که راهی نمانده 

تا نگاهم 

کویر کویر

خشک شود 

که شاید برسی

چقدر خوشبختم 

که پنجره ای نیست

تا مهمان سنگهای کف کوچه شود

شب غریبی است

واینها حرفهای دختری است 

که بارها برایت 

مرد

نیامدی 

زنده شد 

نیامدی

وهزاران بار

هرچه شد نیامدی...

پس از این

برای تنهایی من نیست 

که گریه می کنی 

برای تنهایی خودت 

میان زندگان است

من آرامم 

واز هیچ تلنگری 

به شیشه ی تنهاییم 

نمی ترسم

و

از جا نمی پرم

و

دلهره نمی گیرم

تو چه خواهی کرد

میان این همه دیوارنامحسوس؟

میان اینهمه دلتنگی

آه...

من چقدر خوشبختم 

که تو نیستی!!!


+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٥ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط مهتاب خوبدل نظرات ()



اینگونه است!!!

دهکده

من و تو

باهم 

در امتداد خیابان 

و حرفهای عاشقانه ی خوب

دهکده

هر روز

خیابان 

خانه های درکنارهم

در امتداد کوچه ی سبز

من و تو 

و حرفهای عاشقانه ی خوب

دهکده 

خیابان

توپ بچه ها

یک واکنش! 

وکفش من 

میان شاخه ها 

وریسه ریسه 

خنده های روشن خوب

خیابان 

من و تو 

حرفهای...

***

خیابان 

فقط تو

هوا 

گرم

سرد

بد

خوب...

***

واااااااااااااااااااااااااای !!!

عشقم میان 

دفترچه های قسط 

چه می کند؟!!!

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٧ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ توسط مهتاب خوبدل نظرات ()



اینروزها...

حالم خوب نیست 

و دور قفسی 

به شکل نگاه کسی 

گیج می خورم

و

قهقهه ای از 

جنس بد جنسی

میله های بد چشم را

به لمس لطیف تنم 

تحریک می کند

شب که می آید

نمی رود

و تو می گویی 

اینها همه 

از سرنوشت است

نگران نشو

خدا خودش همه چیز را 

درست می کند

ومن 

دلم برای خدا می سوزد

که چقدر

اینهمه تقصیر 

به گردن اوست.

اینکه می گویی 

دوستت دارم و

میروی...

اینکه اینهمه

مرا سرمیکشی

و

پرمی شوم

ازاینهمه استعمار

که شناسه ی 

حکومت توست !

حالم خوب نیست

نگاهم نکن

از هم آغوشی 

این میله های نا مانوس 

می ترسم

از این ارتباط تاریک...

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٥ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط مهتاب خوبدل نظرات ()



به بانوی روزگارم.

به مادرم که نباشد عجیب می میرم.

دستی رسیده 

تا حوالی

شکستن من

فکری بکن 

بانو 

عجیب می لرزد

این ساقه

عجیب!

اینروزها 

شبیه تشنگی بیابان 

امیدی 

به تر شدن از

بارانم نیست

کسی نیست

حرفی نیست

دریچه ای 

و 

کوچه ی خوشبختی 

نیست

ولی ازدحام بی حدی است

می آیند

 و 

می روند 

بیهوده گان زمین

***
بانو 

اینروزها

سر من 

و 

دامان

اَمَََّنْ یُجیبِ  تو

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٤ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط مهتاب خوبدل نظرات ()



چرا برای تو اینهمه را؟!!!

شعر تازه ای دارم 

به خیال اینکه 

می آیی!!!

برایت 

واژه واژه 

بر عریانی کاغذ 

رقصیده ام 

فرصتی نیست

روشنی را 

شب از 

پشت پنجره

درکیسه ای ضخیم 

به منقار گرفته 

تا 

تراوش نکند

روشنی را

شب به 

پشت کوهی 

کشیده 

میان جوجه هایش 

تقسیم می کند 

قد 

و

 نیم قد!

فرصتی نیست...

اصلا چرا برای تو 

گریه می کنم 

اینهمه را

که 

در توهمیشه

خالی ترین 

نقطه ی ممکنم!

در تو 

که 

هرگز به فکرفرصتی

برای آمیختن

در 

آیینه گیهای من 

نیستی

تو که نیستی!!!

بگذار شب

بیاید...

             ببرد ...

                         تقسیم کند...

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱۱ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط مهتاب خوبدل نظرات ()