|
۱۳۸۸/۱٠/۱۳ :: ۱۱:۱٠ ب.ظ :: نويسنده : مهتاب خوبدل
مـن دختر یک روزم ،یک روز زمــستـانی یـک صــبح مه آلــوده ،بــا خــاطــر بارانی من عـــاشق سرما و دلـبســـته ی پــایــیزم امــا تــن احــسـاســـم ،مــرداد فــــــراوانی یـک روز مرا دیــدی بی شال و کلاه و چتر من در تو تب شوق و یک دل دل پنـهـــانی چشمــان تو در پایین تا پشت ســرت قرمـز من در تـه چشمانم شور و شرو شیـــطانی آهسته بــه من گفـــتی از یـاد تو سرشــارم گفتی که نمی خوابــی ،دلتنـگ و پریشــانی من لــال شــدم انگــار ،حــرفـی نتوانـــسـتم درپــــاسخ تو گــویـم بی مــعــطـلی و آنــی حس کردم ازاین لحظه یک شاعرخوشبختم با رود غـــزلهـــایی،جـــاری و بــهــارانــی مـــن بیـــشتــر از آنچه آنـروز تو می گفتی مـحبــوب تــو گــردیــدم بی حــس پشیمانی هـــرروز خـــــدای مـــن هـر لحظه اهوراتر آیــین مــن و کـــیشــم ، آیــینــه ی ایمــانی دی،لحظه ی میلادم،دی لحظه ی دل بسـتن پیش از تو بمــیرم مـــن در یک دی بارانی
۱۳۸۸/٩/٧ :: ٢:٢٩ ب.ظ :: نويسنده : مهتاب خوبدل
این چراغهای قرمز همیشه خوب نیستند گاهی اگر عبور نکنم ضرر خواهم کرد شاید تو دوباره آنسوی خیابان نایستی!
۱۳۸۸/۸/٢٧ :: ۱:٤٧ ب.ظ :: نويسنده : مهتاب خوبدل
حرفهای بی پرده ای دارم چشمهایت را ببند سنکینی خط کش نگاهت کف دست چشمهایم را می سوزاند رو کردن که به این راحتیها نیست پلک هم نزن تکان مژه هایت لرزشم را بیشتر می کند *** یک... دو... سه... تمام شد گفتم *** حالا روی لبانت داغ ترین حرفهای من است سرخ سرخ.
۱۳۸۸/۸/٢٥ :: ٦:۳٠ ب.ظ :: نويسنده : مهتاب خوبدل
...چقدر خوشبختم که چیزی شبیه اشتیاق تو در رگهای من جوش نمی خورد ...چقدر خوشبختم که راهی نمانده تا نگاهم کویر کویر خشک شود که شاید برسی چقدر خوشبختم که پنجره ای نیست تا مهمان سنگهای کف کوچه شود شب غریبی است واینها حرفهای دختری است که بارها برایت مرد نیامدی زنده شد نیامدی وهزاران بار هرچه شد نیامدی... پس از این برای تنهایی من نیست که گریه می کنی برای تنهایی خودت میان زندگان است من آرامم واز هیچ تلنگری به شیشه ی تنهاییم نمی ترسم و از جا نمی پرم و دلهره نمی گیرم تو چه خواهی کرد میان این همه دیوارنامحسوس؟ میان اینهمه دلتنگی آه... من چقدر خوشبختم که تو نیستی!!!
۱۳۸۸/٧/۱٧ :: ٤:٥٤ ب.ظ :: نويسنده : مهتاب خوبدل
دهکده من و تو باهم در امتداد خیابان و حرفهای عاشقانه ی خوب هر روز خیابان خانه های درکنارهم در امتداد کوچه ی سبز من و تو و حرفهای عاشقانه ی خوب خیابان توپ بچه ها یک واکنش! وکفش من میان شاخه ها وریسه ریسه خنده های روشن خوب من و تو حرفهای... خیابان فقط تو هوا گرم سرد بد خوب... واااااااااااااااااااااااااای !!! عشقم میان دفترچه های قسط چه می کند؟!!!
۱۳۸۸/٧/۱٥ :: ۸:٠٠ ق.ظ :: نويسنده : مهتاب خوبدل
حالم خوب نیست و دور قفسی به شکل نگاه کسی گیج می خورم و قهقهه ای از جنس بد جنسی میله های بد چشم را به لمس لطیف تنم تحریک می کند شب که می آید نمی رود و تو می گویی اینها همه از سرنوشت است نگران نشو خدا خودش همه چیز را درست می کند ومن دلم برای خدا می سوزد که چقدر اینهمه تقصیر به گردن اوست. اینکه می گویی دوستت دارم و میروی... اینکه اینهمه مرا سرمیکشی و پرمی شوم ازاینهمه استعمار که شناسه ی حکومت توست ! حالم خوب نیست نگاهم نکن از هم آغوشی این میله های نا مانوس می ترسم از این ارتباط تاریک...
۱۳۸۸/٦/۱٤ :: ۱:٠٩ ق.ظ :: نويسنده : مهتاب خوبدل
به مادرم که نباشد عجیب می میرم. تا حوالی شکستن من فکری بکن بانو عجیب می لرزد این ساقه عجیب! اینروزها شبیه تشنگی بیابان امیدی به تر شدن از بارانم نیست کسی نیست حرفی نیست دریچه ای و کوچه ی خوشبختی نیست ولی ازدحام بی حدی است می آیند و می روند بیهوده گان زمین *** اینروزها سر من و دامان اَمَََّنْ یُجیبِ تو
۱۳۸۸/٦/۱۱ :: ٤:٠۸ ب.ظ :: نويسنده : مهتاب خوبدل
شعر تازه ای دارم به خیال اینکه می آیی!!! برایت واژه واژه بر عریانی کاغذ رقصیده ام فرصتی نیست روشنی را شب از پشت پنجره درکیسه ای ضخیم به منقار گرفته تا تراوش نکند روشنی را شب به پشت کوهی کشیده میان جوجه هایش تقسیم می کند قد و نیم قد! فرصتی نیست... اصلا چرا برای تو گریه می کنم اینهمه را که در توهمیشه خالی ترین نقطه ی ممکنم! در تو که هرگز به فکرفرصتی برای آمیختن در آیینه گیهای من نیستی تو که نیستی!!! بگذار شب بیاید... ببرد ... تقسیم کند...
۱۳۸۸/٦/۳ :: ۱۱:٤۸ ب.ظ :: نويسنده : مهتاب خوبدل
بمان از این راهی که میروی هزاران مثل تو رفته هزاران مثل من گریسته آنچه میبری چیزی به جز تنهایی دستان من به تنگی این شبها به یادگار نمی بخشد درانتهای این جاده چه چیزبه انتظارتوست که اینجا میان دستان من نیست؟! میان چشمانم نیست؟! به روی لبهایم نیست؟! میان دل دل گفتن دوستت دارم?! بمان مرا به تیررس تاریکی نسپار اینجا دشنه ها به انتظار بریدن حلق امیدهای منند بی تو جایی برای ماندنم نیست...
۱۳۸۸/٦/٢ :: ٢:۳٤ ب.ظ :: نويسنده : مهتاب خوبدل
آخریه شب این گریه ها |
||||||||||
